بردار دگر بردار، بردار به دارم زن، از روی پل فردیس! *

هیچ سؤالی وجود ندارد، هیچ جوابی هم.

این یک هایکو نیست، شعر سپید نیست، جمله فلسفی نیست، ربطی به عرفان شرق ندارد، بخاطر تنگ آمدن قافیه هم، شاعر به جفنگ نیامده. این حتی یک الهام هم نیست. گوینده دچار یأس فلسفی نشده. بعد از هزار سیکل بی وقفهء سلام بر خورشید و ده ساعت مراقبه تولید نشده. جملهء بالا عصارهء ناب «بودن» است. نتیجه یک روز کامل که در اون همهء همهء تجربه های خوب و بد زندگی عین یه پردهء سینما از جلوی چشمت رد شده و از درون قلبت عبور کرده. خوب است مغز چند میلیون بار در ثانیه خاموش و روشن شود؟ چند بار رندانه ترین سؤال دنیا را بپرسد و در کسری از ثانیه جوابش را بگیرد؟ باور کن این حرف من رو؛ هیچ «چرا» و «چگونه»ای وجود ندارد. همهء این به اصطلاح جوابهایی که برای سؤالها پیدا می کنی و بعضاً کشف و اختراع، فقط یه دستگیره س یا یه قلاب که چفت می کنی به فرورفتگی یه صخره که پات رو بذاری روش و بری به صخره بعدی. حتی نمی خوام بگم به صخره بالاتر. بالا و پایین هم حتی بموقع ش معنی ش رو از دست می ده. در حد همون قلاب و دست گیره بهش نگاه کن. جدی ش نگیر. وقوع هر اتفاق و بودن هر لحظه رو فرو بکش. ببلعش. ببلعش. زودتر از اونی که فکرشو بکنی توی دنیای درونت حل میشه. سکوت که کنی، همه چیز، همه جوابها اونجاست. تو فقط باش. پایان روز آن چنان هم که بنظر میاد دور نیست. تو که نمی خوای یه بازنده باشی. می خوای؟

 ***

/ 0 نظر / 11 بازدید