از پاورقی سه شنبه های يک روزنامه سفيد و سياه!

مثل همه سه شنبه های آخر ماه، چند دقیقه دیر، نفس زنان و به حالت نیمه دو، به کافه همیشگی می رسم. در را با شتاب باز می کنم. چشم می اندازم به گوشه همیشگی. پشت همان میز همیشگی نشسته ای، دست راستت زیر چانه ت است و با انگشتان آن یکی دست روی میز رینگ گرفته ای. نزدیکتر که می شوم حرکات انگشتانت سریعتر می شود و مثلاً سعی می کنی اخم کنی که چرا مثل هر سه شنبه دیر آمدم. لبهایت ولی، به فرمان تو نیست. می خندد. چشمهایت هم. با همان شتاب همیشگی، به میز تنه می زنم. می دانی که همیشه ترمزم دیر می گیرد. بلند می شوی، مثل همیشه گونه راستم را می بوسی و من دستپاچه می شوم. مثل همیشه! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مثل هر سه شنبه آخر ماه، روبرویت می نشینم. آرام آرام شروع می کنیم به حرف زدن. از روزهای ماهی که هم زود و هم دیر گذشت می گوییم. کم کم صدایمان اوج می گیرد و خنده هایمان کافه را پر می کند. مثل همیشه هیجان زده می شوم و دستم به ماگ قهوه یا گلدان یا به لبه میز گیر می کند و ناخنم بر می گردد. اخمهایم را که از درد در هم می کشم خودت را جلو می کشی و آرام انگشتم را بین لبهات می گذاری و سعی می کنی چهره ای نگران به خودت بگیری. من خنده ام می گیرد و درد از یادم می رود. مثل همیشه!

مثل هر سه شنبه آخر ماه، بیشتر حرفهایی که همه ماه برایت جمع کرده بودم، نگفته می ماند. دلم نمی آید و نمی خواهد شور و شوق کودک ت را برهم بزنم. گوشهام را از صدای خنده ات پر می کنم و سعی می کنم به هیچ چیز، دیگر به هیچ چیز فکر نکنم. گاه به گاه که فکرها هجوم می آورند، چند لحظه ای در سکوت نگاهت می کنم، همه قوایم را جمع می کنم و باز با خنده هایت همراه می شوم. مثل همیشه!

مثل هر سه شنبه آخر ماه، زمان پرواز می کند و از لای انگشتهای قفل شده درهم مان، می گریزد. سر که بلند می کنیم، هوا تاریک است و وقت رفتن. مثل همیشه الکی اصرار می کنم که دنگ خودم را بدهم و مثل همیشه نمی گذاری. دم در کافه، گونه چپم را می بوسی و انگشتانم را می فشاری. مثل همیشه چشمهایت هوای باران دارد و من مثل همیشه به روی خودم نمی آورم. سیر نگاهت می کنم و صبر می کنم تا چند قدم دور شوی. مثل همه سه شنبه های آخر ماه، دلم می لرزد که چند تا سه شنبه آخر ماه دیگر... می بینی؟ هنوز پنج دقیقه نیست که رفتی و من دلم تنگ شده. مثل همیشه!

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
RahiL

چرااااا چرااااا می خوام! یکمی این روزا گرفتاری دارم. پیک کارا که رد شد، خدمت می رسیم!

تينوش

ثمينا جون يه لطفی کن سه شنبه اخر اين ماه راحيل تعقيب کن ببين کجا ميره. ممنون ميشم.

RahiL

=))))) خيلی cooooooooooooooool بود کامنتت تينوش! مرسی! اصلاْ ثمينا جون وعده ما سه شنبه آخر همين ماه! آدرس کافه رو برات ای-ميل می زنم! امانتی ما فقط يادت نره!

Zamyad

خيلی قوی بود و زيبا!:)

Fati

واييي من جا موندم اساسي تموم بر و بچ اومدن كامنت گذاشتن جواب هم گرفتنمن فكر ميكنم تا يه چند وقت ديگه رمان نويس ميشيم!ولي اگه راستكيه اميدوارم بشه سه شنبه هر هفته بعدشم هر روز و...

آرماتيل

راستي، اين‌جايي که گفتي اسم ديگه‌اي نداشت؟ معبدي چيزي اول‌ش نبوده احياناً؟ مثلاً معبدِ «کافي‌شاپ‌ِ ...»

مازیار

اگه روی علامت سوالی که بغل comments هست کلیک کنی میبینی.

atid

راحيلی اگه کارم درست بشه، هفته ديگه با هم میریم سر قرار

samina

وااااای خوش بحالم شد! سه شنبه آخر اين ماه ميرم عشقولانه!تينوش بعداْبرات تعريف ميکنم البته نه مثل راحيل بی سانسور! خودت که ميدانی مجبورم يه جاهايش رو سانسور کنم. در ضمن راحيل حتماْ امانتيتو ميارم،مگه ممکنه يادم بره، بايد با يه چيزی سرگرمت کنم تا به کارم برسم يه نه؟؟!!