شاید، احتمالاً، لابد،.. می بایستی زودتر این کار را می کردم؛ اینکه بنشینم عقب و نظاره کنم بازی کردنش را. جمله قبلی را در ذهنم محکم خط خطی می‌کنم؛ باید و نبایدی وجود ندارد - نیاز به زمان داشتم تا به این نقطه برسم. سخت است.. از آن کارهایی که دمار از روزگار درمی‌آورد، لازم و واجب است اما. لامصب مثل ترک کردن می ماند - توی فیلمها زیاد دیده‌ام - خیلی درد دارد برایم کاری نکردن.. "هیچ" کاری نکردن. اینهم یک درس و تمرین و امتحان جدید. چرا این سختی را به خودم هموار می‌کنم؟ چون مهارتی‌ست که ندارم. دانشی‌ست که دارم ولی در عمل، اینکه عقب بنشینی و نخواهی کنترل کنی و فیکس کنی و جهت بدهی به جریان.. روراست اگر باشم تاحالا عملکرد چندان درخشانی نداشته‌ام در هیچ کاری نکردن - در این موضوع خاص. می‌خواهم هیچ‌کاری نکنم جز نظاره کردن، پاسخ دادن در صورت نیاز، و از همه مهمتر توی ذهنم با خودم مسابقه نگذارم. و از همه همه مهمتر، همچنان خوشحال باشم و هیچ پروانه‌ای توی دلم بال بال نزند.

/ 2 نظر / 40 بازدید

وبلاگ شما جهت معرفی در بخش قدیمی ترین وبلاگهای پرشین بلاگ و تقدیر از شما انتخاب شده است . لطفا با شماره ی 88302127 سرکار خانم نیکنفس تماس بگیرید و یا با آدرس fans@persianblog.ir مکاتبه کنید