برایش نوشتم دوست دارم اینجور غافلگیر شدن ها را. غافلگیر شدن هم جریانی ست برای خودش که عموماً زیاد برای من اتفاق نمی افتد. اکثر قضایا و آدمها یکجورهایی از قبل روشن هستند. بیشترین کسی که غافلگیرم می کند خودم است، مثلاً آن وقتهایی که درحالیکه ذهن با متانت تمام مشغول حل کردن پازل است،  جسم یک سری حرکات محیرالعقول و واکنشهای قِرتیآنه از خودش در می آورد. مثل امشب که آنقدر بامزه حتی داشت ذهن را اغوا می کرد. اگر قبلاً بود لابد یک میخ و چکش می آوردم اینها را بطرز بولدوزر-واری همسو  و به راه راست (!) هدایت کنم اما حالا می دانم لزومی ندارد. می گذارم بازی بازی هایشان را بکنند. می گذارم تفریحشان را بکنند یا حتی اگر می خواهند چند لحظه ای بیفتند به جان هم. می دانم آخر داستان اهلی می شوند و آرام بر می گردند سر جایشان پیش خودم. خب اینطور که معلوم است کم کم شانس غافلگیر شدن از خودم را هم دارم از دست می دهم.

/ 0 نظر / 26 بازدید