...

برای عاشقانهء ساده‌ات. برای پاکی و راستی. برای بی‌نَفسی و بی‌شهوتی. برای عشق. برای دلت که راست می‌گوید. برای دلم که لرزید.

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن

در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان چو روحی
که جسد را در پایان سفر تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد

در فراسوهای عشق تو را دوست دارم
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده..

/شاملو/

/ 0 نظر / 31 بازدید