اشکهام ریخت.. تو هم.

من آمده بودم دریانی ِ سر کوچه تان بستی چوبی بخرم، تو داشتی شتابزده جیبهات رو می گشتی و یک قرون و دوزار می کردی پول توپ پلاستیکی را بدهی به صاحب مغازه و بری برسی به بچه های در تب و تاب گل کوچیک. پا شل کردم و از پشت سر آرام نگاهت کردم تا رفتی. رفتم...

آمده بودی نوشت افزار فروشی محل جزوه فیزیک زیراکس کنی، من آنجا داشتم با وسواس از بین خودکارها یکی را انتخاب می کردم. سایه ات را در درگاه دیدم. برنگشتم. آقای لوازم التحریری پولم را گرفت و خودکار را داد. بی آنکه چشم توی چشم شویم زدم بیرون. رفتم. رفتی...

توی کتابخانه دانشگاه، توی سالن عصر جدید، کافه غروبِ و برج سایه، توی سفارت، این یکی دانشگاه، آن یکی لابراتور، از کنارت رد شدم، رفتم. از کنارم رد شدی، رفتی...

بعدش؟ بعد ندارد. اگر قرار بود سر شانه ام به سر شانه ات مماس شود، مماس می شد. قسمت من و تو از هم لابد همان نگاه های تب دار ِ دزدکی بوده. انگشتانمان توی هم قفل نشد. اینجور چیزها زوری نیست. و این هم غم انگیزست، هم نیست، برای منی که باور دارم دنیا حساب و کتابش مشخص است و پیرمرد طبقه بالا حواسش به من هست. حواسش به تو هم هست، اگر بخواهی. راستش.. چه بخواهی، چه نخواهی!

/ 0 نظر / 42 بازدید