حسم را، حرفم را اگر به وقتش بيرون نريزم، جور بدی چارچنگولی می چسبد يکجايی آن وسطها. نه می توانم فرو دهمش، نه بيرون پرتش کنم... چند مدتی به معنی واقعی کلمه روی اعصاب و روح و روانم يورتمه می رود تا عاقبت با فشاری بيروني، تو رود يا به عزمی دروني، بيرون ريزد. اما می دانی! آخرش آن 'به وقت گفتن' چيز ديگريست و خــُـب.. برای به وقت گفتن شرايطی لازم است؛ مواد اوليه اش يک عدد خودم، تو به مقدار کافی. ماده اوليه اول هميشه مهياست. دومی اغلب نيست. گاهی هم هست اما نه به مقدار کافی. نيمه پر ليوان را هم که بخواهم بزور ببينم، گهگاه، يک در خيلي، تو هستي بقدر نسبتاً کافی<به اغماض>. می بينی! خيلی کم پيش می آيد بشود به وقت گفت. امشب باز يکی از آن مهمانهای چسبانکی از نوع چارچنگولی دارم.

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وروجک

راستی بعد چند وقت اول شدم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه نفر

آره واقعا کلا به موقع بودن حال میده

balmasque

سلام:) از اين به موقع نبودن بعضی چيزا تجربه دارم! اگه به موقع بود عالی بود اما بی موقشم هيجان خودشو داره:)) موفق باشی:)

SA

اومدم...!!:D

Farahmand

ببين يکی از مهمترين Ingredients رو فراموش کردی.. دو جفت گوش شنوا به مقدار شافی! اگه يه نيم گيلاس عرق سناتوری هم روی ميز باشه ديدن نيمه پر ليوان خيلی آسونتر ميشه. راستی تو هم خسته نباشی.. من خونتو بلدم!! :)) - Farahmand

صابخونه!

اون "تو" يی که من منظورمه گوش شنوا جزء لاينفکشه‏، فرهمند جان!

باران پائیز

اين عالی بود . برای به وقت گفتن ، همون دو شرطيه که گفتی . چه خوب اشاره کردی . درمورد صفحم هم بايد بگم تنوع چيز بدی نيست ...

سرآشپز!:)

دا گره از مشکلاتتون باز کنه انشاالله!ما آپديتيديم راستی!:)