after thousands of years...
بالاخره باهاش حرف زدم. همه چیو گفتم. خوشحالم و رها.
خشمٍ تنانه
گاهی ذهن، احساس، خشم دارد. تن نشانش می دهد و بیرونش می ریزد. تن که خشم داشته باشد، خودش (تن) بیحال و کرخت میشود و ذهن وحشی ِ وحشی ِ وحشی .. آخ از ذهن ِ وحشی.
no coke policy
به آقای رئیس گیر میدم چرا نوشابه میخوری برات ضرر داره. با شرمندگی نگاهم میکنه و میگه واقعاً لازم داشتم بعد از اون جلسه وحشتناک! خیلی بامزهس که ازم حساب میبره! هاهاها! شماها هم نوشابه نخورین! دههه! 
when u keep rubbing that in my face...
فقط خودت میدونی کِی ایگوئه و کِی نیست. خودت می دونی کجا باید جلوش وایسی و نذاری جولون بده. بازم فقط خودت می دونی کِی مشکل از تو نیست و یکی دیگه از بیرون داره کرم میریزه و این آزار دادنش دلت رو به درد میاره. ل میگه از روی جهلشه.. اما تهِ تهش چه از روی بدجنسی چه از روی خنگی وقتی یکی آزارت بده جاش درد می گیره. ممکنه با ذهن استنباط کنی که از روی نفهمیشه یا از روی خودکمبینی و احساس حقارتشه.. اما احساسات جریحه دارشدت رو نمی تونی انکار کنی. تهِ تهش آدم تمومش می کنه! خلاص! دیگه مثل قدیما تموم کردن برام سخت نیست و این خوبه. خیلی خوب.
:)
اگه خودتو غافلگیر کردی در حالیکه نداشتن یه چیزی که جز دردسر و ناراحتی چیزی برات نداشته کلافهت کرده خوشحال باش چون این کلافگی موقتیه اما اون دردسر و ناراحتی طولانیِ طولانیِ طولانی...... خلاصه اینکه خدا رو شکر!
you never know!
I'm sometimes surprised by the depth and quality of these seemingly short fast ones...
It comes, it waves, it swings, it fades away and I'm standing still.. until then
نشستم بغل دست این یکی، دارم نگاه می کنم به حرف زدن اون یکی که ایستاده پشت تریبون و داره پروژه ش رو توضیح می ده. پیرهن آبی آسمونی، شلوار کتونی سورمه ای، تر و تمیز و اتو کشیده مثل همیشه. این یکی هم داره گوش می ده به اون یکی. این یکی پیرهن آبی تیره با شلوار جین آبی تیره. تر و تمیز و اتو کشیده اما اتو کشیدگی ش مثل اون یکی زیادی توی چشم نمی زنه شاید چون.. لابد چون.. بگذریم! یه لحظه فکرم می ره به حسی که همین وقتها یه سال پیش به اون یکی داشتم و حس نسبتاً مشابهی که الان به این یکی. کیفیت نسبتاً مشابهی ست و شرایط هم نسبتاً مشابه. ته دلم می خندم به بازی های یونیورس و شونه هام رو می ندازم بالا بدون اینکه حسش رو داشته باشم که چون و چرا کنم. یکجور سبکی خاصی می ده این نظاره کردن ها و گذر کردن ها.
یه جور خوبی/بدی آشنا می زنی!
فهم اینکه چرا یک چیزی برایمان جذابیت یا دافعیت دارد آنقدرها هم آسان نیست! باور بفرمایید!
روزی روزگاری..
روزی روزگاری به جِد به دنبال ارزیابی و فهم حقیقی/مجازی بودن همه چیزای دور و برم بودم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. عمر آن روز و روزگاران تا حد زیادی به سر رسیده..نه که نفی هویت و ارزش از همه چیز بکنم ولی واقعیت این که تعداد معنا دارها به انگشتان یک دست هم نمی رسد.. ملالی نیست! دنیا سرراست تر شده است.
گل سرخ رو گاهی فقط از دور نگاه می کنی.
سرم خالیست این روزها. سرم پُر از خالیست. گفتن ندارد نامههایی که توی سرم نوشته میشوند و در بهترین حالت سر از پوشهء پیش نویس در می آورند. و حس هایی که از خوان اول و دوم و سوم و چهارم می گذرند و از روی خوان پنجم می پرند تا خودشان را زود برسانند به خوان ششم و بعد هم توی ابرها گم شوند. آدم چه بگوید و چطور بگوید عشق در عین بی عشقی را؟ چه گفتنی دارد لذت فهم عشقی که هیچ ربطی به هیچ "ایده" خارجی ندارد. در عین دلبستگی مستقل است از معشوق. هیچ ربطی به ذهن ندارد. هیچ ربطی به عمل ندارد. شهدِ بودنش است فقط، و نه بودنی که ذهن بشماردش. که اگر شروع کند به شمردن به هیچ جای دلچسبی نمی رسد. هیچ اتفاقی را نباید دست کم گرفت. امروز که دخترک را نگاه می کردم یک لحظه انگار از دریچه چشمان تو داشتم خودم را نگاه می کردم و ناگهان همه چیز معنا پیدا کرد. عشق و عطش و خواستن در عین حال ایستادن و نظاره کردن. این ها را می نویسم که یادم بماند این را تجربه کردم. هفته و ماه و سال دیگر حس دیگری اگر تجربه و غالب شد هیچ خار نمی شمرش و قیاسی در بین نیست. هر چه باشد همان ست که باید.
seriously؟
در بابِ عشق یا کلمهها و ترکیبهای تازه
این روزها زیاد اینور و اونور میخونم و میشنوم که "به عشق اعتقادی ندارم.." یا "عشق فقط هورمون شیمیاییه و تاریخ مصرف داره.." من اما نه اینکه به عشق اعتقادی نداشته باشم که تعبیرم از عشق عوض شده. نه اینکه بازی هورمونها رو بلد نباشم که از حفظم بسکه صد دفه ازش تجدید آوردم.. با اینهمه به عشق اعتقاد دارم صدبار بیشتر و شدیدتر حتی از شانزده سالگیام. واقعیت این که عشق ایجاد کردنی و جُستنی و سعی کردنی نیست. عشق همینجاست آماده برای اینکه حس و لمسش کنی. مهمتر اینکه عشق لزوماً مبداء عمل خاصی نیست. و اگر بر اون اساس مرتکب عملی شدی اما سناریو مطابق انتظارت پیش نرفت هیچ ربطی به عشق نداره و زیر سوال بردن اون تو رو به هیچ حقیقتی نزدیکتر نمیکنه. عشق به معنای واقعیش ربط خیلی کمی به اونچه که در کتابها خوندیم و در فیلمها دیدم و در جامعه قرارداد شده داره. شاید وقتش رسیده که یه کلمه جدید اختراع بشه برای این احساسی که همه جا پرسه می زنه و بهش میگیم عشق و انتظارات خاصی ازش داریم و هِی میخوریم به دیوار. این احساس نه که چیز بدی باشه.. فقط مختصات خودش رو داره و بیشتر وقتها با عشق فرق داره.
ما مینویسیم شوریدگی، شما بخوانید جنون.
ما مینویسیم هرم، شما بخوانید تب.. ما مینویسیم تپش قلب، شما بخوانید بیماری.. ما مینویسیم خلسه شما بخوانید ضعف، غش!.. ما مینویسیم عشق، شما بخوانید ویروس. غلطهای روخوانیتان هم پای خودتان!
آورده اند آدمها بر دو دسته اند، دسته اول آدم می فروشند عینهو آب خوردن. زیاد فرقی ندارد به چه چیز به زمان، به مکان، به موقعیت، به آدمهای دیگر و قس علی هذه. دسته دوم خرید و فروششان از پایه ضعیف است هر قدر هم که بکوشند. دسته اول اگر ده دقیقه دیر کنی، اگر پنج دقیقه اخم کنی چون حال درونی ات خوش نیست، اگر جواب سلامشان را جیک ثانیه دیر بدهی جوب حراج را می کوبند. آدمهای دسته دوم فکرشان به تلافی کردن نمی رود چون فکرهای مهمتری توی کله شان هست. آورده اند آدمهای دسته دوم از دوستی خیلی شدید با آدمهای دسته اول بپرهیزند مگر اینکه تنشان بخارد. آورده اند آدمهای دسته اول در اسرع وقت آدم شوند وگرنه دیر یا زود گیر آدمهایی بدتر از خودشان می افتند و تا به خودشان بیایند هفت هشت بار دست به دست و خرید و فروش شده اند.
خداحافظ؟
even though I don't really care if you can see me or not but still..
"هات چاکلت با اسانس دارچین" یا "داز سایز متر؟"
بچرخید تا بچرخیم آقاههه! بلکه توی این حیص و بیص چرخیدن قدری هم از دور کمرتان کاسته شد. من؟ انسانی هستم که عقلش به چشمش نیست اما سختش است خودش را به کوری بزند و به لطف (جبر؟) روزگار آنتن هایی دارد با حساسیت شاخک سوم پشه زرد آفریقایی ساکن حاشیهء رودخانه تیگ چان مالو! شما؟ نمی دانم اما نسبتان گویا به جای غ/قریبی برسد که ندیده احساسش کرده ام.
