خورشید بیرون میآید. خورشید خیلی زود از پشت ابر بیرون میآید. خورشید سر از پا نمیشناسد برای از پشت ابر بیرون آمدن.
!sent
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا میفرستمت
در دستهای تواَم. هیچ جای بهتری سراغ ندارم. هیچ جایی سراغ ندارم جز دستهای تو.
از وطن - اِن
تو بگو انگار در کسری از ثانیه فلشبَک زده باشند به حداقل ١٠-١٢ سال قبل... ببین خب آدمها تغییر میکنند. وحشتناک* هم تغییر میکنند. بعضی تغییرات رشد است. انشاءالله پسرفتی درکار نیست، بعضی تغییراتِ دیگر، صرفاً یکجور و استایل ِ دیگر بودن و نگاهکردن و حسکردن و واکنش نشان دادن است هم به لحاظ کیفی و هم کمی.
احتمالاً دمدستیترین مثالش همین نحوه ارتباط برقرار کردن با دیگران و اصلاً در حالت خاص مدل عاشق شدن (یا در حالت خفیفش دل لرزیدن) باشد. یعنی آن مدلی که در ١۶ سالگی یا ١٨ سالگی یا حتی ٢٢ سالگی آدم را در آنی دچار (حالا نه حتی جدی بلکه یواش) میکند بعد آدم یک لحظه هول میشود و نفسش بالا نمیآید ،بعد با آرنج میکوبد به بازوی بغلدستیاش که همینه یا ایناهاش، و بغلدستی هم یکجوری انگار که نفسش بالا نیاید بگوید نو کامنت و یه چیزی تو مایهء بابا دست مریزاد به سلیقهت (در اینجا فردی که دلش لرزیده یک نفس عمیق حاکی از مورد نوازش قرار گرفتن ایگو میکشد زیرا یک ساعت قبل جناب بغلدستی بطرز وحشتناکی* به شعور سلیقه وی حمله نموده بود از بس که فکر کرده بوده وی از فردی آف-دِ-ترَک خوشش آمده)، دیگر اتفاق نمیافتد.
بعد در یک موقعیتی قرار میگیری که اینها اتفاق میافتد و خب فکر کردم حیفست که در تاریخم ثبت نشود چون بطرز وحشتناکی* بار طنز و کمدی و فرحناکی داشت و اصولاً از معدود خاطرات مفرح ( ِ بهذات) این سفر، غیر از کلی نینیهای مختلف و معرکهء اقوام و دوستان، بود!
* توضیح برای دوستان خارج از وطن که حداقل یکسالیست در هوای وطن تنفس نکردهاند، محض آنکه فرهنگ واژگانشان بروز شود. بهجای کلمه وحشتناک -که یک زمانی میشد گفت خفن- امروزه از کلمهء داغون استفاده میشود. آنوقت این داغون بسیار لغت غنیست و حتی یکجورهایی ایهام هم انگار دارد. یک چیزی در مایههای آن کلمهء معروف اِف.یو.. و چنانکه من شاهد بودم در دو اکستریم معنایی مثبت و منفی این لغت مورد استفاده قرار میگیرد! خلاصه اگر آمدید و کسی مثلاًَ در فرودگاه بهتان گفت بابا عجب تیپ داغونی اصلاً خون خونتان را نخورد که این امروز یکجور کمپلیمان است.
برایش نوشتم دوست دارم اینجور غافلگیر شدن ها را. غافلگیر شدن هم جریانی ست برای خودش که عموماً زیاد برای من اتفاق نمی افتد. اکثر قضایا و آدمها یکجورهایی از قبل روشن هستند. بیشترین کسی که غافلگیرم می کند خودم است، مثلاً آن وقتهایی که درحالیکه ذهن با متانت تمام مشغول حل کردن پازل است، جسم یک سری حرکات محیرالعقول و واکنشهای قِرتیآنه از خودش در می آورد. مثل امشب که آنقدر بامزه حتی داشت ذهن را اغوا می کرد. اگر قبلاً بود لابد یک میخ و چکش می آوردم اینها را بطرز بولدوزر-واری همسو و به راه راست (!) هدایت کنم اما حالا می دانم لزومی ندارد. می گذارم بازی بازی هایشان را بکنند. می گذارم تفریحشان را بکنند یا حتی اگر می خواهند چند لحظه ای بیفتند به جان هم. می دانم آخر داستان اهلی می شوند و آرام بر می گردند سر جایشان پیش خودم. خب اینطور که معلوم است کم کم شانس غافلگیر شدن از خودم را هم دارم از دست می دهم.
از کتاب جدید اکهارت می نویسد که چطور می شود دوست داشت و وابسته نبود و چگونه است که وقتی عاشق باشی و وابسته نباشی اصلاً عاشق بهتری هستی و تجربه بهتری از عشق داری چرا که مؤلفه ترس ( ِ از دست دادن) را حذف کرده ای.
از بودن های جدید می نویسم که چطور می شود چیزی را خواست اما فقدانش را حس نکرد و با ذره ذرهء «لحظه» و هر چه که هست احساس کافی بودن کرد.
یکجور بامزهء خوبیست. دارم زیر زبانم مزهمزه میکنم عصبانی شوم از بازیگوشیاش و دعوایش کنم یا نه! بعد یکجور بامزهء خوبی حس میکنم حس ِ عصبانی شدن نیست اصلاً و کلاً چه کاریست. بیشتر حس اینست که بروم چهار خط بخوانم و کمی تمرین کنم و سر به سر ایگوهه بگذارم که امشب شیطان شده و در بستر بازیگوشی دیگران مارمولک میدواند.
از وطن - دو
رانندههای (تاکسی و اتوبوس) مهربان و بسیار مؤدب، زیاد رؤیت میشود و این خیلی نوازشگرانه است! پارسال اینطور مشهود نبود برای من.
از وطن - یک
... I like it when you flap your wings
mess
از ایرانی بودن که نه، اصلاً از زمینی بودن شاکیاَم!
چگونه نتایج تحقیق خود را به خورد ملت دهیم!
درآوردن تِمِ مقاله اصل قضیهس! طرح رو که زدی، پرکردن بلاکهای توش نه که آسون باشه اما قابل تحمله!
سوز میاد.. دِ ببند اون درو!
١. دبستان. دخترک (ل.) ریزه میزه است. موهای لخت مصری. لبخندش شیرین است. خودم را توی قاب تصویر یادم نیست اما ل. را میبینم و لای در که باز میشود و پشت صحنه تئاتر پیدا میشود و مهسا که دارد لباس احتمالاً پروانهایاش را عوض میکند. ناخودآگاه چشم آدم به شورت سورمهای راهراه قرمزش میافتد. دخترک نمیدانم چرا جیغ میکشد مهسسسااا! مهسای طفلکی با چشمهای گرد شده سریع شلوارش را میکشد بالا.
٢. اوایل دبیرستان. چند سال بعد است. کلاس کامپیوتر. کوی دانشگاه. ل. است و من و یک عده آدم دیگری که هیج رقمه نمیشود باهاشان بُر خورد. دروغ چرا اصلاً به کل از قاب بیرونند و راحتتر است اینطور خیالبافی کنم. چیزهای دیگری که یادم هست شبیه مت پستچی بودن استاد و قدری شنگیدنمان باهم و پچپچهای من و ل. و بحث فلسفی در مورد بوی عطر استاد. چیزهای مشخصتری که یادم هست یک چندتایی اصطلاح اساسی بیناموسیست که از ل. یاد گرفتم. حقیقتش از یکسری چیزهایی که تعریف میکرد چشهام چارتا میشد ولی به این قبله اگر بو برده باشد به میزان پاستوریزه بودن من در آن زمان!
٣. اواخر دبیرستان. باز ل. را میبینم. این بار مدل شمارهء ١ از دور. هممدرسهایم. بیهیچ دلیلی حس نزدیک شدن ندارم.
۴. یک دهه بعد. یک نفری هست که میخوانمش. اول به طریق حسی و بعد شهودی معلوم میشود با ل. نسبت دارد. بیاینکه بخواهم باز پایم در زندگیش باز میشود، گیریم که خیلی غیرمستقیم.
۵. قسمت بامزه یا بیمزه اینکه بعد از وقوع «۴»، از «١» توی حافظهام پردهبرداری میشود و آدم توی «١» تیک میخورد میاید می نشیند قبل از «٢» و «٣».
۶. چرا اینها را نوشتم؟ همینطوری گفتم دور هم باشیم! همه چیز که نباید هپی/سَد اِندینگ یا نتیجه اخلاقی داشته باشد که.
ساخت. میسازم. میسازیم.
از بلاهایی که نادانسته بر سر هم میآوریم...
بهش گفتم بالاخره! یعنی خودش موضوع رو پیش کشید و منم گفتم. یکمی عذاب وجدان دارم البته، اما چارهای نبود. شاید خیلی حرفهای دیگه رو هم بشه همینطور گفت اگه خودش موضوع رو پیش بکشه. و اینکه جوابی که امشب بهش دادم، که نه اون خوشش اومد و نه من، پیامد همون چیزهای دیگهای بود که هیچ وقت حرفش رو پیش نکشید و منهم هیچوقت -در واقع هنوز- نگفتم. چیزها وقتی جمع بشه اینجوری میشه. از قوانین شناخته شده لزوماً پیروی نمیکنه. مثلاً از غاز و پلنگ ممکنه یهو زرافه متشعشع شه.
یاه یاه!
و خُب روزهایی هم هست که سوپروایزر آدم برای رفتن به خانه *تلویحاً* از آدم اجازه میگیرد و در ایمیلش صریحاً متذکر میشود که ادامهء کار را در خانه انجام خواهد داد! 
everything in this book may be wrong
من هیچ یادم نبود دونالد شیمودای اوهام آخر کتاب میمیره. اشکم رو درآوردی دیشب آقای ریچارد!
سببی ساز...
شب شده. همه جا تاریکه. حتی برگهای گیاه قلمبهء میز بغلی هم دیگه تکونتکون نمیخورن. گمونم بهتره جمع کنم بساطمو برم خونه. یه نامهء مفصل بدهکارم به خودم و خودش. بیشتر به خودم و خوب بله با اهداف خودخواهانه که این حرفها رو بالاخره باید به یکی زد. بلکه امشب نوشتمش بعد از یه عالمه دیرکرد. نمیدونم دقیقاً میگیره جریان رو یا نه. اما بهرحال من مینویسم. حداقل میدونم اونقدری میشناستم که هر دری وریِ اجق-وجقی هم بنویسم راه دوری نمیره. آره! امشب مینویسمش!
مهتابی
میخواهید باور بکنید، میخواهید نکنید اما آسمان اینجا ده دقیقه است که اتصالی گرفته و عیهنو لامپ مهتابی که مشرف به موت باشد در فواصل زمانی منظم بپر بپر میکند. صدا هم ندارد. یک برق وسیع بدون رعد که همه آسمان را روشن میکند و رسماً گیر کرده! خدایا کوشی؟ نکنه رفتی توی انباری دنبال جعبه ابزار؟!
اسمشو چی بذارم؟
از اهمیت نامگذاری غافل نشوید؛ بچه را نمیگویم، فایل را میگویم و چه بسا متغیرهای برنامه را!
