The Truman Show
نیویورک جای غول پیکری ست. بحث سایز و اینها نیست. ملبورن و سیدنی و تورنتو و کوالالامپور و بانکوک و ... هم شهرهای بزرگ و بی در و پیکری هستند، پر از سازه های خرد و عظیم، حالا گیریم نه به وسعت نیویورک، اما گفتم که.. بحث سایز نیست، بحث "وایب" است! یکجور چیز عجیبی توی هوا و فضاش وول می زند. خوب و بدش را - حداقل در این لحظه - نمی دانم، اما یک چیزی دارد که آدم را می بَرَد و جدا می کند از همه چیز، مثل گرداب می بلعدت. برق آسا و پرشور و قلدرانه. باز نمی دانم کیفیتش چطور می شود وقتی اینجا زندگی کنی و دچار روزمرگی شوی. اما این وایبی که گفتم را، در حد تجربه مسافرتی/توریستی، در جاهای دیگر احساس نکرده بودم. از طرف دیگر، سرکاری بودن چیزها -همه چیز - خیلی راحت تر قابل مشاهده و لمس است.
در بابِ اندازه گیری.
Things sometimes feel good, other times feel right.. I want this to feel good and right at the same time.
وقتی تشخیصی میدی روی کسی، شروع کن براساس تشخیص، رفتارت رو تنظیم کردن. لازم نیست داد و قال راه بندازی که آی فلانی، بدان و آگاه باش که من بهمان تشخیص رو برات دادم. لازم نیست، چون اون طرف چنین چیزی رو ازت نخواسته.
right after you give a speech on anger and self control
گاهی آدم می تواند از دست کسی که تکنیکالی کار بدی نکرده است، تاکتیکالی دلخور و یا حتی خشمناک شود.
تاریکی آن شب، راه رفتن و حرف زدن هایمان را دوست داشتم. آدم تند و سریع و عجولی که همیشه بوده ام، در حال تجربه یک فرم جدیدی است، مزه اش جور جالبی ست. بعضی وقتها کلافه می شوم اما خوبی های خودش را هم دارد. آدم تند و سریع و عجولی که منم، این ترمزها - گرچه گاهی لَج در آور است - را لازم دارد تا بنشیند عقب و فکر که نه، نگاه کند و مزه مزه کند.
سوررئال
نوازش
thing's getting easier..
after thousands of years...
بالاخره باهاش حرف زدم. همه چیو گفتم. خوشحالم و رها.
خشمٍ تنانه
گاهی ذهن، احساس، خشم دارد. تن نشانش می دهد و بیرونش می ریزد. تن که خشم داشته باشد، خودش (تن) بیحال و کرخت میشود و ذهن وحشی ِ وحشی ِ وحشی .. آخ از ذهن ِ وحشی.
no coke policy
به آقای رئیس گیر میدم چرا نوشابه میخوری برات ضرر داره. با شرمندگی نگاهم میکنه و میگه واقعاً لازم داشتم بعد از اون جلسه وحشتناک! خیلی بامزهس که ازم حساب میبره! هاهاها! شماها هم نوشابه نخورین! دههه! 
when u keep rubbing that in my face...
فقط خودت میدونی کِی ایگوئه و کِی نیست. خودت می دونی کجا باید جلوش وایسی و نذاری جولون بده. بازم فقط خودت می دونی کِی مشکل از تو نیست و یکی دیگه از بیرون داره کرم میریزه و این آزار دادنش دلت رو به درد میاره. ل میگه از روی جهلشه.. اما تهِ تهش چه از روی بدجنسی چه از روی خنگی وقتی یکی آزارت بده جاش درد می گیره. ممکنه با ذهن استنباط کنی که از روی نفهمیشه یا از روی خودکمبینی و احساس حقارتشه.. اما احساسات جریحه دارشدت رو نمی تونی انکار کنی. تهِ تهش آدم تمومش می کنه! خلاص! دیگه مثل قدیما تموم کردن برام سخت نیست و این خوبه. خیلی خوب.
:)
اگه خودتو غافلگیر کردی در حالیکه نداشتن یه چیزی که جز دردسر و ناراحتی چیزی برات نداشته کلافهت کرده خوشحال باش چون این کلافگی موقتیه اما اون دردسر و ناراحتی طولانیِ طولانیِ طولانی...... خلاصه اینکه خدا رو شکر!
you never know!
I'm sometimes surprised by the depth and quality of these seemingly short fast ones...
یه جور خوبی/بدی آشنا می زنی!
فهم اینکه چرا یک چیزی برایمان جذابیت یا دافعیت دارد آنقدرها هم آسان نیست! باور بفرمایید!
روزی روزگاری..
روزی روزگاری به جِد به دنبال ارزیابی و فهم حقیقی/مجازی بودن همه چیزای دور و برم بودم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. عمر آن روز و روزگاران تا حد زیادی به سر رسیده..نه که نفی هویت و ارزش از همه چیز بکنم ولی واقعیت این که تعداد معنا دارها به انگشتان یک دست هم نمی رسد.. ملالی نیست! دنیا سرراست تر شده است.
گل سرخ رو گاهی فقط از دور نگاه می کنی.
سرم خالیست این روزها. سرم پُر از خالیست. گفتن ندارد نامههایی که توی سرم نوشته میشوند و در بهترین حالت سر از پوشهء پیش نویس در می آورند. و حس هایی که از خوان اول و دوم و سوم و چهارم می گذرند و از روی خوان پنجم می پرند تا خودشان را زود برسانند به خوان ششم و بعد هم توی ابرها گم شوند. آدم چه بگوید و چطور بگوید عشق در عین بی عشقی را؟ چه گفتنی دارد لذت فهم عشقی که هیچ ربطی به هیچ "ایده" خارجی ندارد. در عین دلبستگی مستقل است از معشوق. هیچ ربطی به ذهن ندارد. هیچ ربطی به عمل ندارد. شهدِ بودنش است فقط، و نه بودنی که ذهن بشماردش. که اگر شروع کند به شمردن به هیچ جای دلچسبی نمی رسد. هیچ اتفاقی را نباید دست کم گرفت. امروز که دخترک را نگاه می کردم یک لحظه انگار از دریچه چشمان تو داشتم خودم را نگاه می کردم و ناگهان همه چیز معنا پیدا کرد. عشق و عطش و خواستن در عین حال ایستادن و نظاره کردن. این ها را می نویسم که یادم بماند این را تجربه کردم. هفته و ماه و سال دیگر حس دیگری اگر تجربه و غالب شد هیچ خار نمی شمرش و قیاسی در بین نیست. هر چه باشد همان ست که باید.
